علی مرد آنجا که در پیش در ... همه هستی حیدر افتاده بود
مظلومیت ...
صبر...
فَلَمَّا اسْتَقَرَّتْ بِهَا الدَّارُ، قَالَتْ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْكَ السَّلامُ اشْتَمَلْتَ شَمْلَةَ الْجَنِينِ، وَقَعَدْتَ حُجْرَةَ الظَّنِينِ، نَقَضْتَ قَادِمَةَ الْأَجْدَلِ، فَخَانَكَ رِيشُ الْأَعْزَلِ، هَذَا ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ يَبْتَزُّنِي نَحِيلَةَ أَبِي وَبُلْغَةَ ابْنَيَّ، لَقَدْ أَجْهَرَ فِي خِصَامِي، وَأَلْفَيْتُهُ أَلَدَّ فِي كَلامِي، حَتَّي حَبَسَتْنِي قَيْلَةٌ نَصْرَهَا، وَالْمُهَاجِرَةُ وَصْلَهَا، وَغَضَّتِ الْجَمَاعَةُ دُونِي طَرْفَهَا، فَلا دَافِعَ وَلا مَانِعَ، خَرَجْتُ كَاظِمَةً، وَعُدْتُ رَاغِمَةً، أَضْرَعْتَ خَدَّكَ يَوْمَ أَضَعْتَ حَدَّكَ، افْتَرَسَتِ الذِّئَابُ وَافْتَرَشْتَ التُّرَابَ، مَا كَفَفْتَ قَائِلًا، وَلا أَغْنَيْتَ بَاطِلًا، وَلا خِيَارَ لِي، لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَنِيئَتِي [هَيْنَتِي ]، وَدُونَ زَلَّتِي، عَذِيرِي اللَّهُ مِنْكَ عَادِياً، وَمِنْكَ حَامِياً، وَيْلايَ فِي كُلِّ شَارِقٍ، مَاتَ الْعَمَدُ، وَوَهَتِ [وَهَنَتِ ] الْعَضُدُ، شَكْوَايَ إِلَي أَبِي، وَعَدْوَايَ إِلَي رَبِّي، اللَّهُمَّ أَنْتَ أَشَدُّ قُوَّةً وَحَوْلًا، وَأَحَدُّ بَأْساً وَتَنْكِيلًا.
سید احمد دارستانی
https://s16.picofile.com/file/8419462568/AUD_20201229_WA0084.mp3.html
زجانش برون جوهر افتاده بود
زخاتم ورا گوهر افتاده بود
به بند ستم می کشیدند دل
به روی زمین دلبر افتاده بود
به سوی خدا راه ره می سپرد
به راه خدا رهبر افتاده بود
ز قرآن ناطق قلم می شکست
به سوی دگر دفتر افتاده بود
به شام سیه ماه در بند بود
به خاک اندرون اختر افتاده بود
کنار دری,دختری می گریست
به دریای خون مادر افتاده بود
شکست از کمر با لگد ساق گل
خزان گشته گل,گلپر افتاده بود
علی مرد آنجا که در پیش در
همه هستی حیدر افتاده بود
ز پرواز وا مانده بود مرغ حق
چو پر بسته و شهپر افتاده بود
ز سیلی رخ لاله بد داغدار
ز بازو شکسته پر افتاده بود
حسن خون به دل رخ پر آزرم داشت
حسینش شرر بر سر افتاده بود
میان شغالان دزم بود شیر
ز بالای شه افسر افتاده بود
گمانم که عرش خداوند ریخت
که صدیقه محشر افتاده بود

اللّهم صلِّ َعَلی المَهدی وَ عَجِّل فَــرَجَه